محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

402

مناقب مرتضوى ( فارسي )

آن سرور فرمود : يا اخى ، سوار شو كه خدا و رسول از تو راضىاند . امير المؤمنين از غايت خوشدلى گريان شد . رسول فرمود : يا اخى ، لو لا انّنى اشفق ان ليقول فيك طوائف من امتى ما قالت النّصارى فى المسيح عيسى بن مريم فقلت فيك اليوم مقالا لم تمر بملاء من النّاس الّا اخذوا التراب من تحت قدميك . » لمؤلّفه : چنين گفت آن روز خير الانام * كه : انديشه دارم ز بعضى مهام و گرنه حديثى ز قدر على * همى گفتم از غايت يكدلى كه بر هركه كردى ز امت گذر * نهادى به جاى قدمهاش سر ز خاك قدمهاش برداشتى * از آن آبروى دگر داشتى منقبت : در مقصد الاقصى و روضة الاحباب و روضة الصفاء و حبيب السّير و معارج النبوة مسطور است كه : « در سال دهم از هجرت سيّد كاينات امير المؤمنين را امر فرمود كه : به جانب يمن رو و به يمن كلام هدايت انجام و ضرب حسام بهرام انتقام ، ساكنان آن مقام را از باديهء ضلال به شارع اسلام آور . پس سيّد المرسلين لواى عقد كرده بدان جناب داد و به دست مبارك خود عمامهء سه پيچ بر سرش بسته دو علاقه گذاشت ؛ يكى از جانب پيش و ديگرى به طرف قفا و گوش هوش آن شير بيشهء دغا را به درر نصايح گرانبار گردانيده ، اجازت فرمود . امير المؤمنين با سيصد كس از اسلام به صوب مقصد توجه نمود . چون قدوم نصرت لزوم در اراضى يمن نهاد ، جمعى كثير از مشركان به مقاتله پيش آمدند و شاه ولايت‌پناه نخست ايشان را به قبول ملت بيضا دعوت فرمود . چون آن جماعت اداى امر امير را به سمع رضا اصغا ننمودند ، لاجرم صف قتال آراسته از جانبين طلبكاران نام و ننگ به ميدان جنگ شتافتند و از كفار قريب بيست نفر كشته گشته بقية السيف رو به انهزام نهادند . امام الاشجعين مرتبهء ديگر پيش رفته به اسلام دعوت نمودند ، ايشان زبان به كلمهء توحيد گويا گردانيده ، از اموال خويش 0314224 خ 0 40 خ حق اللّه جدا كردند . » و در روضة الاحباب به روايت براء بن عازب مسطور است كه گفت : « من در آن لشكر نيز ملازم ركاب جناب ولايت‌مآب بودم . چون در يمن اعداى دين امير المؤمنين را استقبال كرده ، قدم در ميدان قتال نهادند ، امير بعد از آرايش سپاه به ميدان معركه رفته كتاب رسالت‌پناه را بر ايشان خوانده به ايمان دعوت نمود . قبيلهء همدان به يك بار مسلمان شدند . شاه مردان رقعه به پيغمبر آخر الزمان در قلم آورد ، آن سرور بعد از وقوف بر مضمون آن مكتوب ،